جان دادن به شیوه ی او

در فیس بوک دوستی مطلبی می خوانم از او، با این مضمون که

"می دانی

آدم های ساده

ساده هم عاشق می شوند

 

ساده صبوری می کنند

ساده عشق می ورزند

و ساده می مانند

 

اما

سخت دل می کنند

و آن وقت که دل می کنند

می روند، می روند و

جان می دهند...!!!"

 

من اما یاد خودم می افتم، نه او!

یاد آن شبی که تمام نوشته های مرا به آدرس خوابگاه پست کرده بود، تمام یادگارها را... همان شبی هم اتاقی هایم نبودند و من عزادار و مبهوت، گاهی از گذشته ها می خواندم و گاهی چند برگی را آتش می زدم و می سوختم و می سوختم و می سوختم و می سوختم..... نیمه آشنایی آمد که اشکال درسی بپرسد و مرا با آن اوضاع دید و کمی می دانست... مرا در آغوش گرفت و آنچنان حال من نزار بود که پا به پای من گریست، گریست، گریست... گریستم........ روزها و شبها، در اتوبوس و قطار، با دیدن هر قطره باران، با شنیدن هر آهنگ آشنای دو نفره، توی تاکسی های نوروزیان قزوین، توی اتاق مشاور روانشناس، زیر سردترین بارانهای بهاری، رقت انگیز...

رد حلقه ی نقره ای بعد از چهار سال از روی انگشتم داشت پاک می شد و حلقه ی اشک من....... نه!

آرام بخش های اورژانس افاقه نمی کرد و هم اتاقی هایم مستاصل شده بودند.......

بالای تختم دست خط آشنایی را زده بودم:

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد...

 

سه ماه نگذشته بود از آن هجده فروردینی که دستم را در باد رها کرد که از دوستی شنیدم از خودش خبری به این مضمون داده که مخرجش گویا شده!

و این یعنی در مزدوجش ضرب شده، یعنی ازدواج کرده!!

 

و اینجاست که بند آخر این شعر لج مرا در می آورد- شعری که می دانم مخاطبش هستم-!!

آنقدر که با وجود تمام شدن کل او و جزئیات خودش و خاطراتش دوست دارم یک پست این چنینی اینجا بگذارم.

نمی دانم  دیگر چه!

 

/ 3 نظر / 34 بازدید
حمید

سلام کلا این روزا روزایی هست که بیشتر باید نگاه کرد تا حرف زد. ممنون که سر زدید به هر حال. موفق باشید

زیتا ملکی

دوست داشتم پستتو. خیلی. یاد بی کسی خودم افتادم.